تبليغاتX
ღ♥ღ♥ بغض كهنه ي عشق ♥ღ♥ღ

ღ♥ღ♥ بغض كهنه ي عشق ♥ღ♥ღ

ღ ...برای اوღ

بر لب جوی فراموشی تو

بوته ای می روید

من تو را مثل ذرات هوا می خواهم

کوه در حسرت یک جرعه طنین

من تو را مثل صدا می خواهم

تو به من نزدیکی

مثل خورشید به گل

مثل تصویر به آب

مثل آواز قدم های دو همراه به پل

با صدای تو نمی ترسم از این تاریکی

من تورا مست و رها می خواهم

مثل یک تکه ی ابر

در سراشیبی یک تپه ی سبز

با تو از خلقتم آگاه شدم

با تو فهمیدم انسان هستم

من تو را مثل خدا می خواهم

بگذار راحت و ساده بگویم یارا

من تو را می خواهم.

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

عید همگی مبارک

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

خیلی سخته که غرورت به خاطر یه نفر بشکنه ،خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه : دیگه فراموش کن.....خیلی سخته که دوسش داشته باشی امانتونی باهاش بمونی...خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفر زندگی کنی اما وقتی فهمید عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...چند روز پیش داشتم فکر می کردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پر پر می زنه ،از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی ،به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی....زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی ....یه روز که از دستش می دی ،اول بهت زده میشی..بعد زار می زنی..گریه می کنی...عین خلها به در و دیوار می زنی....بعد عصبانی میشی...واسش خط و نشون می کشی و تهدید به خودکشی می کنی...هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه....اما نمیشه و تو می مونی و خودت و تنهاییت و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.یه روز بعدش حس می کنی یکی دیگه اومده تو زندگیت .بی اونکه بفهمی یا بخوای باهاش انس میگیری...یواش یواش جدیده جایگزین قدیمیه میشه .البته هنوزم گهگاهی یاد اون گذشته ها می افتی ولی فقط یه آه می کشی و ممکنه چندتا قطره اشک بریزی،اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو می بندی و می ذاریش تو صندوقچه ی خاطراتت.حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی،دیگه هیچی آزارت نمی ده ،دیگه ضربان قلبت تند نمیشه..دیگه دستات نمی لرزه...الان فقط یه حس داری ..به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدما!!!

اما می دونی رفیق؟!...این رسم زندگیه ....یه رسم زشت و سنگدل ...تا قیام قیامت....!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

آقا دست منو هم بگیر...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

 

من فکر چشمای توام

                         تو بی خیال قلب من

با من بمون تنها نرو

                         قید همه چی رو نزن

دیگه فکر نمی کنم

                        که یه روزی برمیگردی

به چه قیمتی منو

                       به خودت وابسته کردی

انقدر غمم زیاده

                     که دارم می سوزم اینجا

ولی تو خیالتم نیست

                      که دارم میمیرم اینجا

قلب من آروم نمیشه

                   از روزی که رفتی بی من

دیگه برگشتی نداره

                 می دونم دلگیری ازمن

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

به یاد فرشته ای که پر پر شد و رفت و

من باز تنها شدم...

خداحافظ گلم

خداحافظ

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

میخواستم بت بگم چقد پریشونم...

دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم!

تحمل میکنم بی تو... به هر سختی!

به شرطی که بدونم... شاد و خوشبختی!

به شرطی بشنوم دنیات آرومه...

که دوسش داری از چشمات معلومه!

یکی اونجاست... شبیه من... یه دیوونه!

که بیشتر از خودم قدرتو میدونه...

چیکار کردی که با قلبم ...

به خاطر تو بی رحمم!

تو میخندی... چه شیرینه....

گذشتن... تازه میفهمم تازه میفهمم!

خدا مارو برای هم نمیخواست!

فقط میخواست همو فهمیده باشیم...

بدونیم نیمه ی  ما مال ما نیست!

فقط خواست نیممونو دیده باشیم...

تموم لحظه های این تب تلخ!

خدا از حسرت ما با خبر بود...

خودش مارو برای هم نمیخواست!

خودت دیدی دعامون بی اثر بود...

 

منبع: وبلاگ  تو كه تنها نميموني / من تنها رو دعا كن

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

      مدت هاست که به اجبار زندگی می کنم  .

        مدت هاست که به زور نفس می کشم...

        مدت هاست که نخندیدم.....

       مدت هاست که غمگینم ...

        این کدام قانون است که به تو حق ترک مرا می دهد

         و به من حق ترک زندگی ام را نه؟

         بگو این کدام قانون است.؟؟؟

        من این قانون و این اجبار را باهم می شکنم.....

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

وقتی لبریزی از اشک  ..راهی نداری جز گریستن .. گریستن و خالی نشدن ... و تپیدن قلب کوچکت درون سینه ... و نداشتن تاب و توان این همه گریستن ...این همه تنهایی ... این همه خالی شدن و پوچی ... و نداشتن تحمل این زندگی لعنتی ...  

خدایا ناسپاسیم را ببخش .. به من قدرت بده  برای ادامه دادنم ... یا راهی بده برای رفتنم ...

آنقدر پرم که خالی شدنم دشوار است ..

راهی نیست برای بازگشت خاطره ها

حداقل تا به امروز که نبوده است ..

من رنگ بی رنگی مهتاب را

بر صورت بی روحم نشانده ام

و آنقدر صبر دارم

که به اندازه ی سال های انتظار

برای این تن خسته باقی بماند  

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط ♥ بی نام و نشون ♥| |

Design By : Night Melody